محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
62
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پسران عبد المطَّلب ، عباس بزرگتر بود و بخردتر بود . و او به دو سال از پيغمبر بزرگتر بود . و اندر بنى هاشم از وى توانگرتر نبود و با راى و تدبير بود . پس عبّاس را وصى كرد و پيغمبر را به وى سپرد و گفت : او را نگاه دار همچنانكه من داشتم و به دين وى اندر شو كه دين وى به از دين ما است . پس پيغمبر انديشيد كه مگر او نيز بگرود و او را همى گفت : اى عم ، مردمان را وصيّت همى كنى ، چرا خود نگروى ؟ بو طالب خاموش شد از سخن گفتن . يك روز پيغمبر عليه السّلام به خانه شده بود و هنوز ننشسته بود ، كس آمد كه بو طالب بمرد . پيغمبر از خانه بيرون آمد و بشتافت و ردا بر زمين همى كشيد . چون به دو رسيد او را به نزع مرگ يافت . چشم پر آب كرد ، و بو طالب جان همىكند . پيغمبر عليه السّلام پيش او به زانو اندر [ 171 a ] افتاد و نرم نرم او را همى گفت : يا عم ، يا عم ! بو طالب چشم باز كرد و گفت : اى پسر ، چه خواهى ؟ گفت : آنكه بگويى * ( لا إله الَّا الله . ) * بو طالب چشم فراز كرد . تا زمانى پيغمبر ديگر باره نرم نرم همى گفت : يا عم . بو طلب ! بو طالب ديگر باره چشم باز كرد و گفت : اى پسر ، چه خواهى ؟ گفت : بگوى * ( لا إله الَّا الله . ) * بو طالب ديگر بار چشم فراز كرد . بار سوم پيغمبر پيش او زارى همى كرد و مىگريست و مىگفت : يا عم ، يا عم ! بو طالب چشم باز كرد و گفت : اى پسر ، چرا چندين سختى كنى ؟ گفت : يا عم ، اگر تو يك بار اين كلمه بگويى * ( لا إله الَّا الله ، ) * روز رستخيز زير عرش خداى روى از اين خلق بگردانم و چندان لابه كنم و روى بر خاك مالم و زارى كنم به نزد خداى عزّ و جلّ و خواهش كنم تا ترا از دوزخ برهانم و با خويشتن به بهشت برم . بو طالب بگريست و گفت : دانم كه راست گويى ، و ليكن از بهر ملامت مردم نتوانم گفتن كه چون من بميرم از پس مرگ من عرب به حيّهاى خويش و مكّيان به مجلسها اندرون و زنان قريش بر سر دوك و چرخ و به حيّها چنين گويند كه بو طالب از مرگ بترسيد و به وقت جان كندن دين پدران دست باز داشت . و ديگر بار چشم فراز كرد . پيغامبر عليه السلام بگريست به آوازى سخت و نتوانست تن خويش نگاه داشتن . و بو طالب را زبان بگرفت ، و پيغمبر عليه السلام او را همچنان مىخواند ، و او هيچ نتوانست گفتن و نه چشم باز